أحمد بن محمد بن زيد الطوسي
123
جامع الستين ( الستين الجامع للطائف البساتين ) ( قصه يوسف ) ( فارسى )
حكايت چون مصطفى صلع « 1 » بحرب « 2 » بدر رفت ، « 3 » يكى از انصاريان « 4 » خواست كى با او هجرت كند ، چون برگ راه كرد ، عيالش بار داشت « 5 » و در دامن او آويخت « 6 » و گفت : اى مرد تو مىروى و مرا با اين كودك كى در شكم است « 7 » مىگذارى و باشد كى باز نيايى ، بنشين و خود را رهين بيم و محنت « 8 » مكن « 9 » . مرد ساعتى انديشه كرد و پس « 10 » گفت : اى زن اين كودك را كه در شكم تست « 11 » به كسى سپردم كى نگاه دارد « 12 » ، تا تو دل فارغ دارى . زن گفت به كه سپردى ؟ « 13 » گفت : « سلمته الى اللّه تعالى . » و پاى در ركاب كرد و عيال را « 14 » بدرود كرد و « 15 » شش ماه در سفر بماند . چون باز آمد ، دو ماه بود تا آن « 16 » زن از درد زادن « 17 » مرده بود ، كودك را در شكم « 18 » به گور برده بود « 19 » . مرد غريوان بر سر گور آمد « 20 » و ساعتى بگريست . از گوشهء لحد آوازى شنيد كى : « خذ الامانة . » امانت تو بستان « 21 » . آن مرد گور باز شكافت . پسر را ديد زنده ، دوماهه شده ، ناف بريده « 22 » ، و در قماطى « 23 » پيچيده و مادرش « 24 » مرده ، و او « 25 » از انگشت « 26 » خود شير مىخورد « 27 » . پدر او را برداشت و گفت : ملكا چنانك قادرى كى اين پسر را در گور تنگ و تاريك بداشتى ، [ 33 ب ] قادرى « 28 » كى مادرش را هم زنده بداشتى « 29 » تا اين پسرك « 30 » از مادر يتيم « 31 » نگشتى . ديگر بار آواز آمد از « 32 » گوشهء لحد كى : « انا ضمين امين ما تسلمت
--> ( 1 ) - صلى اللّه عليه و سلم ( 2 ) - به غزا ( 3 ) - مىرفت ( 4 ) - انصار ( 5 ) - ندارد ( 6 ) - دست در دامن زد ( 7 ) - دارم ( 8 ) - محنت و بيم ( 9 ) - + و فرزند خود را يتيم مكن ( 10 ) - ندارد ( 11 ) - « كه در شكم تست » ندارد ( 12 ) - « نگاه دارد » ندارد ( 13 ) - + مرد ( 14 ) - ندارد ( 15 ) - + برفت مدت ( 16 ) - ندارد ( 17 ) - ولادت ( 18 ) - و كودك در شكم مانده ( 19 ) - « به گور برده بود » ندارد ( 20 ) - رفت ( 21 ) - در متن بوستان . تصحيح قياسى است ( 22 ) - « دوماهه شده ناف بريده » ندارد ( 23 ) - قماط ( 24 ) - مادر ( 25 ) - و آن كودك ( 26 ) - انگشتان ( 27 ) - همىخورد ( 28 ) - قادر بودى ( 29 ) - بگذاشتى ( 30 ) - « اين پسرك » ندارد ( 31 ) - يسير ( 32 ) - همى آوازى آمد